سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

عشق رسوایی محض است که حاشانشود
عاشقی با اگرو شایدو اما نشود

من فقط روبروی گنبد تو خم شده ام
کمرم غیر در خانه ی تو تا نشود

هر قدر باشد اگردور ضریح تو شلوغ
من ندیدم که بیاید کسی وجا نشود

بین زوار که باشم کرمت بیشتر است
قطره هیچ است اگروصل به دریا نشود

امن تر از حرمت نیست همان بهتر که
کودک گمشده در صحن تو پیدا نشود

بهتر از این که کسی لحظه پابوسی تو
نفس آخر خود را بکشد ، پا نشود

امتحان کرده ام این را حرمت ، دیدم که
هیچ چیزی قسم حضرت زهرا نشود

آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کشت
عاشقی با اگرو شایدو اما نشود



تاریخ : سه شنبه 92/2/17 | 8:41 صبح | نویسنده : | نظرات ()


سلام ارینب.

از همان روز اوّلی که عکس و خبر خوانندگی ات را در سایت های خبری دیدم، یعنی از روز 7 فروردین تا امروز، خیلی با خودم کلنجار رفتم که این همه حرفی را که در دلم قل قل می زدند برایت بنویسم یا نه.

یک هفته از غصّ? عاقبت تو، مثل آدم های مریض و سرگردان بودم. انگار دنیا دور سرم می چرخید. یک هفته مدام خاطراتت را مرور کردم و به دست نوشته ای که از تو داشتم خیره شدم....

ادامه ی نامه در ادامه ی مطلب


منبع:وبلاگ رازی در منتهی الیه مشرق


توی یک مدرسه بودیم. من چهارم بودم و تو اوّل. از آن بچّه های خیلی شاخص مدرسه نبودی. ساکت و بی سروصدا و سرت به کار خودت بود.

آشنایی ما برمی گردد به وقتی که برای جشنواره، گروه سرود تشکیل دادیم. من مسئول گروه بودم و تو یکی از 25 عضو گروه. فقط همین.

تو را با نجابتت به یاد دارم. با لبخندهای موقّرت. با لباس های ساده ات. با چادرمشکی ای که گل های برّاق داشت.

یادت هست چفیه ها و پیشانی بندهایی را که چه عاشقانه و صادقانه می بستیم؟ یادت هست پرچم های "لبّیک یا خامنه ای" را که جزئی از وجودمان شده بود؟ یادت هست حسّ غریبی را که در دل هایمان موج می زد از بیت به بیت شعری که می خواندیم؟ یادت هست "حیدری" روز اجرا، روی سن گریه می کرد و وقتی از صحنه پایین آمدید، از آن همه احساسی که فوران می کرد، نشستید به گریه و دسته جمعی دعای فرج خواندید؟

عشق های مشترکمان زیاد بودند و همین ها دل های ما را به هم پیوند می دادند.

اردیبهشت 76 بعد از اینکه سرودمان رتبه آورده بود، دفتر یادگاری هایم را دادم تک تک بچه های گروه برایم یادگاری نوشتند.

آپلود عکس

تو برایم با خط درشت نه چندان زیبایی وسط صفحه نوشته ای: "لبّیک یا خامنه ای". درست با همین خطی که اینجا توی این عکس "ارمیا" نوشته ای:

 

آن جا حتی امضایت "یا قائم آل محمّد" است.

آن روزها هیچ تظاهری در کار نبود. این را باور دارم. تو همانی بودی که نشان می دادی. امّا حالا دیگر نمی دانم چه هستی و که هستی. آیا همانی هستی که می خواهی باشی؟ یا همانی که برایت طرّاحی کرده اند؟ یا...

ارینب!

باور نمی کنم که پشت پا زده ای به آن باورها. باور نمی کنم که هم دست شده ای با دشمنان دین خدا. خیال می کنم که گم شده ای. لابه لای انبوه برداشت های سلیقه ای از دین، گم شده ای.

اسمت را گذاشته ای "ارمیا". نمی دانم این انتخابِ کیست و آن کسی که این اسم را رویت گذاشته، " بیوتن" امیرخانی را خوانده بوده یا نه. ولی خیلی جالب است این تناسب و هماهنگی. تو هم درست مثل ارمیای بیوتن، میان نیم? سنّتی و نیم? مدرن خودت سرگردانی.

خیلی راحت گفته ای که شوهرم می گوید عیبی ندارد که روسری داشته باشی و خوانندگی هم بکنی. می گویند شوهرت مسیحی بوده. از یک مرد تازه مسلمان، برای خودت مرجع تقلید ساخته ای!!!

من یقین دارم اگر واقعاً دلت می خواست، می توانستی به پاسخ های واقعی دسترسی داشته باشی. حیف که نخواسته ای!! تو فقط صدایت را دوست داشته ای و  دلت می خواسته مردم آن را بشنوند. همان صدایی که روزی با قرائت زیبای قرآنش، صفابخش لحظه های مدرسه مان بود.

حالا هم? این حرف ها به کنار؛ من می خواهم بگویم: آیا این است آن جایگاهی که تو باید به آن می رسیدی؟ این است نهایت خدمتی که می توانستی به ملّت و فرهنگ و جامعه ات بکنی؟ این است بزرگ ترین افتخاری که می توانستی به فرزندانت هدیه کنی؟ آدمی بااستعدادهای تو که در بهترین مراکز آموزشی و در یکی از بهترین رشته ها تحصیل کرده، جایش آن جاست؟

می خواهم برایت فقط چندتا نمونه از دوستانت را مثال بزنم. فقط چندتایشان را که من خبر دارم و الآن یادم می آید. این هایی که می شمارم برایت، یا همکلاسی ات بودند یا هم گروهت یا هم دوره ات. اسم هایشان را نمی نویسم چون این نامه ای است که بعضی جاهایش را فقط خودمان می فهمیم. من و تو. مثلاً اینکه چرا من در ایّام فاطمیّه برایت نامه نوشته ام!

اسم هایشان را نمی نویسم ولی خودت خیلی راحت با مراجعه به حافظه ات یادت خواهد آمد.

ن.پ: رئیس دانشگاه است. دکترای فلسفه دارد و دبیر علمی چندین همایش مهم بوده و نویسند? چندین مقال? علمی.

س.ح.ا: در دو رشته فوق لیسانس دارد و از اساتید برجست? حوزه و دانشگاه است.

ز.ح.پ: استاد دانشگاه و مشاور.

ح.خ.ز: نویسنده است و تا به حال دو تا کتاب هایش چاپ شده.

ف.م: از مسئولین پژوهش یکی از مراکز مهم حوزوی. از مسئولین راهیان نور. استاد حوزه.

م.ب: از مسئولین پژوهش یکی از مراکز مهم حوزوی.

ز.خ: از مسئولین رده بالای فرهنگی در یکی از مراکز مهم حوزوی.

تعداد زیادی از بچه ها در حال تدریس در مراکز مختلف حوزوی، دانشگاهی، آموزش و پرورش، هستند یا در مراکز پژوهشی یا در مسئولیت های اجرایی مشغول اند. و تو...!

و تو شده ای شاید یکی از بدعت گذاران در فرهنگ و باور مردم! دل خیلی ها را لرزانده ای و شاید لغزانده ای! خودت را گذاشته ای کنار همجنس بازها و رقاصه ها!

امیدوارم که این نوشته ها را بخوانی. امیدوارم  که در این دنیای پیچ در پیچ اینترنت گذارت به خان? من بیفتد و این درددل های دوستانه را بخوانی. نمی دانم آن لحظه در دلت چه اتّفاقی خواهد افتاد. آرزو می کنم اتّفاق خوبی برایت بیفتد. اتّفاقی که هم برای خودت، هم برای هوادارانت ، بهتر از امروزتان باشد.

پیام امروز تو برای هم? ما چادری ها، برای هم? کسانی که امروز، در حال و هوای دیروز تو هستند این است که: " عاقبت به خیری را خیلی جدّی بگیرید. دعای شب و روزتان برای خودتان و عزیزانتان و نسلتان همین باشد: اللّهمّ اجعل عواقب امورنا خیرا"




تاریخ : دوشنبه 92/2/2 | 11:41 صبح | نویسنده : | نظرات ()

کد موسیقی برای وبلاگ

کد تغییر شکل موس

قالب وبلاگ